لکنت گرفته است زبان قصیده ام
ماندم چگونه شعر بریزم به پای تو!
تا یک غزل شوم، بپرم در هوای تو
قصد داشتم این شعر رو برای سال بعد تقدیم کنم. اما تا سال بعد کی زنده است کی مرده؟
پس فردا یقۀ منو نمی گیرن که تو چی کاره بودی که مانع فیض شدی و چرا برای مستی زمان تعیین کردی؟
پس بسم الله...

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند
مردم صدای آمدنت را شنیده اند
زیباتر از همیشه شده آستان تو
آقا چقدر ریسه برایت کشیده اند!
بوی غذای حضرتی واین همه گدا
مهمان نوازهای حرم سفره چیده اند
ای کاش در ضیافت تو دعوتم کند امشب خدا نگاه تو را قسمتم کند
هرگز زعشق خویش جدایم نمی کنی
محتاج بنده های خدایم نمی کنی
گفتی سه بار دیدن زوار می رسی
یا ایها الرئوف رهایم نمی کنی
دلتنگ روضه های حسین و محرمم
راهی خاک کرب و بلایم نمی کنی؟
این حرف آخریست که من با تو می زنم
مهمان سفرۀ شهدایم نمی کنی؟
خورشید من بتاب و دلم را سفید کن وقت زیارت است مرا هم شهید کن